تبليغاتX
حرف دل يه شيطونك

حرف دل يه شيطونك

می نویسند بر دو عالم عشق یاران حسین را ...

خدا حافظ قلب شیطون .... !!!

نمی دونم الان باید بگم سلام یا خداحافظ

نوشتن این پست برام خیلی خیلی خیلی سخته

گریه نمی گنم ولی خب به شدت دلم گرفته

فکر نمی کردم مجبور شم بعد از یه سال و نیم این جا رو ببندم

توی تمام وبلاگ هام اینجا اولین وبلاگی بود که خیلی بهش وابسته بودم

کلی خاطره ازش دارم

کلی دوست خوب باهاش پیدا کردم

خیلی ها باهاش کمی تا قسمتی منو شناختن

برام یه جور راه ارتباطی بود با بعضی ها

خیلی از حرفای ناگفته ام رو اینجا می زدم

حرف هایی که نمی تونستم بگم

ولی دیگه مجبورم اینجا رو ببندم

به چندین و چند دلیل


اولیش این که دیگه فرشته نمی تونه بنویسه

دومیش و شاید مهمتر از قبلیه این که وبلاگ خواننده های پنهان زیادی داره که دلم نمی خواد هیچ کدومشون دیگه متن هام و نوشته هامو بخونن

سومیش این که دلم نمی خواد بازیچه دست یه سری ها بشم



نظر های خصوصی این چند وقت واقعا حالم رو گرفت

این شد که تصمیم گرفتم از این به بعد با اسم مستعار تو دنیای وب تردد کنم

اینجا همه منو می شناسن

دیگه دست ودلم به آپ کردنش نمی ره

تو یه جای دیگه

تو یه کنج از این دنیای مجازی یه الونک جدید ساختم

هر کی دوست داشت بگه تا ادرس بدم بهش

ولی فقط به اونایی که خوشم میاد ازشون آدرسم رو می دم

امیدوارم بقیه ناراحت نشن

چون دوست دارم اونجا ناشناس بمونم

واقعا حرفای زیادی دارم ولی سخته برام نوشتن

پس خیلی سخت می گم

خداحافظ وبلاگ دوست داشتنی من

زمان مرگ 12 ....


پ ن 1 : از طرف فرشته هم باهاتون خداحافظی می کنم . اگه خودش دوست داشت بعدا می تونه یه پست بذاره

پ ن 2 :با این قالب شروع کردم با این هم تمومش می کنم

پ ن 3 : این جا رو پاک نمی کنم چون برام پر از خاطرست

پ ن 4 :برای بار اخر به همتون حتما سر می زنم تا با همه تون خداحافظی کنم

پ ن 5 : نمی دونم شاید بعد ها دوباره این جا رو راه بندازم ولی فعلا برای یه مدت طولانی ، خیلی خیلی طولانی  می بندم

پ ن آخر :

دوستای خوبم همتون رو دوست دارم با تمام وجود

وبلاگ نازنینم دلم برات یه دنیا تنگ می شه

منو ببخش


دوستدار همتون .....

                 تایماز و رویا

                       « شیطونک و فرشته »


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 12:0  توسط شيطونك و فرشته   | 

بالاخره پاییز اومد ...

خداحافظ تابستون ...

سلام دوستای عزیزم

خوبین

می دونم می دونم

زیادی بی معرفتیم

به خدا اصلا نمی تونستم بیام اینجا

حداقل من

اصلا دلم به نوشتن نمی رفت

چرا شو نمی دونم

ولی کم کم دارم می ام رو فرم

قول داده بودم بیام ولی خب نشد دیگه ببخشید

الان که دارم آپ می کنم به خاطر یکی از دوستامه که گفته بود آپ کنم

بالاخره این تابستونم مثل تابستونای دیگه تموم شد

حالا یه فصل نو رو پیش رو داریم

گرچه زیاد خوشم نمی یاد از پاییز ولی خب برای تداعی کننده حس های متفاوتی یه

نمی خوام زیاد حرف بزنم

فقط می گم

سلام پاییز

من اومدم ... ممنتظرم باش

پ ن 1 : به زودی با پستای جدید در خدمتونم

پ ن 2 : یه مدت زیادی تنها بودم این چند وقت ، ولی احتمالا به زودی دورو برم زیادی شلوغ می شه

پ ن 3 : از چند تا از دوستای گلمون باید حتما عذر خواهی کنم

حتما برای عرض پوزش خدمت می رسیم

پ ن 4 : فعلا همین تا بعد ....

 بــــــــــــــــــــــــای     

بعد ن : راستی خدا رو شکر یکی از دوستام که یه عمل مهم داشت به سلامت اومد بیرون ... لیشالله زودتر خوب شی

بعد ن 2 : من شیطونکم فاطی خانم که پرسیده بودی                            

+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 15:17  توسط شيطونك و فرشته   | 

چه جوری بشم مثل خودت ....

نمی خوام  یه خونه

                   تو رویام بسازم

نمی خوام قلبمو

                به هیشکی ببازم

نمی خوام ترانم

                با اسمت شروع شه

دیگه گیتارم نمی گه

               دیدارت ارزوشه


مثل تو می خوام به ، هر کسی رسیدم

                    بگم عجیبه ، دیشب من خوابتو می دیدم

مثل تو شعر بگم ، شعرای عاشقونه

                     بگم تو اهل بهشتی ، جات تو اسمونه 



بگو چه جوری بشم مثل خودت                              

             دلم و به همه بدم مثل خودت

پشیمونم نشم مثل خودت                 

                                                 بگو چه جوری بشم مثل خودت                                            


بگو چه جوری بشم مثل خودت                        

                           دلم و به همه بدم مثل خودت                    

   پشیمونم نشم مثل خودت                      

بگو چه جوری بشــــــــــــــــــــــــــــم مثل خودت          


نمی خوام نامه هام  ، تو دس تو باشه

                  آره بهتره که دیگه ، راهمون جدا شه

قلبمو من از تو ، همینجا پس می خوام

                 می خوام مثل تو بشم من ، باهات راه نمی یام


مثل تو می خوام من

             گم بشم واسه همیشه

بگم کار از کار گذشته

              دیر شده نمی شه

مثل تو می خوام از

               گریه ها رد بشم

می خوام پس بری

              می میرم

                    به خدا ....  رد بشم 


                     بگو چه جوری بشم مثل خودت

دلم و به همه بدم مثل خودت                   

          پشیمونم نشم مثل خودت

بگو چه جوری بشم مثل خودت                 


                        بگو چه جوری بشم مثل خودت

دلم و به همه بدم مثل خودت                          

     پشیمونم نشم مثل خودت

                                 بگو چه جوری بشــــــــــــــــــــــــــــم مثل خودت

پ ن 1 : آهنگ جدید کامران و هومنه

پ ن 2 : به شدت خوشم اومد ازش

پ ن 3 : یه جورایی یه بخشی از حرفای تو دلم بود به ...

پ ن 4 : مظمون شعرش برای من مخاطب خاص داره

+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 15:12  توسط شيطونك و فرشته   | 

یه حس عجیب ...

بعد از مدت ها سلام

زیادی سوت و کور شده وبلاگمون

ببخشید

کلا احتیاج به خونه تکونی داره

کلی تارعنکبوت بسته

ولی ممنونم که با نظراتون چراغ وبلاگ ما رو روشن نگه داشتین


راستش امروز یه روزی شد که حتما بعدها تو خاطر ازش زیاد یاد می کنم

گرچه کلی کار داشتم امروز و خیلی خسته شدم

اما اتفاقی افتاد برام که خیلی هواییم کرد

دلم نیومد ننویسم

حداقل برای این که بعد ها امروزو به یاد بیارم


امشب که داشتم پیاده میرفتم خونه یه چیزی یا بهتر بگم یه کسی رو دیدم که کلی حال و هوا مو عوض کرد

دلم می خواست برم پیشش ولی نمی شد

اما باز با این حال کلی از حس هام ، خاطره هام و خیلی چیزای دیگه رو برام زنده کرد

احساساتم امشب یه جور دیگن

فقط ازش ممنونم

همین


پ ن 1 : کاش می شد هر شب بتونم این حس رو تجربه کنم

پ ن 2 : بعضی وقت اتمام خستگی آدم با یه نگاه رفع می شه امشب از اون شبا بود

پ ن 3 : دلم تنگ شد یهو برای خیلی چیزا

پ ن 4 : در نبود خیلی ها امشب تونست یه کم آرومم کنه

بازم ممنونم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 2:3  توسط شيطونك و فرشته   | 

شاید امسال ببخشد ... شاید ...

کل ماه رمضون یه طرف این چند شب یه طرف دیگه

اصلا یه حال و هوای دیگه ای به آدم دست می ده

دست خود آدم نیستا این دله برا خودش هی این ور اون ور می ره

همین که فکر می کنی با همه گناهت امشب یکی هست که به حرفات گوش بده کلی آدم و سبک می کنه

می گن 2 تا چیزو تا از خدا نخوای بهت نمی ده

یکیش طلب بخششه و اون یکیش دعا

ما که همه جا گفتیم این جام می گیم

خدا جون ما که سر تا پامون گناهه

حالا که خودت یه فرصتی برامون گذاشتی تا بیاییم پیشت ازت معذرت خواهی کنیم چرا ازش استفاده نکنیم

ما که داریم می یایم

در خونتو باز بزار

ما که رومون نمی شه در بزنیم

همین که یواشکی بیایم از دور ببینیمت برامون بسه

پارسال همین موقع یه خواسته ای داشتم

می دونستم زیاده

ولی فقط یه خواسته بود

گفتی نرو سمتش ولی نشد

رفتم و مجبور شدم برگردم

از پارسال تا الان کلی اتفاق افتاده برام

نتیجه همش شد فقط یه چیز

که دوباره ثابت کنی بهم که باش

فقط با خودت باش

تا الانش فقط اصرار بود از طرف من از این به بعدش می شه اطاعت

هستم تا هر وقت که خودت بگی

دیگه این و اون مهم نیستن

سخته تنهایی ولی ...


 پ ن 1  : حرف زیاد بود ولی سرتونو بیشتر از این درد نمی یارم

پ ن 2 : خیلی وقته اصلا حس و حال نوشتن رو ندارم فقط دوست دارم بشنوم

پ ن 3 : زیادی بد قول شدم این چند وقت ولی دست خودم نیست ، بعضی چیزا رو نمی شه کاریش کرد ازم دلگیر نشین

پ ن 4 : شب 19 ام زنگ زدم از خیلی ها حلالیت طلبیدم به یه سری هم اس ام اس دادم

نمی دونم چرا همه فکر کردن من یا یه چیزیم شد هی قراره برم

شاید هم چیزی شده هم قراره برم اما آدمی که از فرداش خبر نداره بده مگه با خیال راحت به قدم به فرداش بزاره

پ ن 5 : خیلی چیزا هست که عقل نمی تونه درکشون کنه ، این جاست که قلب می یاد وسط تازه قدرتشو بهمون نشون می ده

پ ن 6 : یه سری چیزا هست کلا دلمو زده ، حداقل فعلا دیگه سمتش نمی رم

پ ن 7 : یه سری آدم ها هم هستن که کلا از دلم بیرون رفتن ، سراغ اونا دیگه اصلا نمی رم 

پ ن 8 : به قول یه بنده خدایی دلم نمی خواد پسمونده خور عشق باشم ...

پ ن 9 : دوست دارم عقاب باشم تا این که مثل کلاغ با ذلت زندگی کنم

شاید بعدا نوشتم .... شاید ....


                                      التماس دعا

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 12:56  توسط شيطونك و فرشته   | 

5 شهریور 2 ماه در اسمان .... !؟

خب خب

بالاخره روزی و که این همه تبلیغشو تو این ور اون ور به احتمال زیاد دیدن اومد

27 آگوست یا همون 5 شهریور خودمون

می گن قراره 2 تا ماه تو اسمون دیده شه

وای که چه قدر سر این خندیدم وقتی که می شنیدم بعضیا می گفتن معجزه قراره بشه

یا این که می گفتن این اتفاق هر 1700 سال اتفاق می یافته

این اتفاق سال 2003 هم افتاده بود و قبل تر از اون هم همین طور البته قبول که به این شدت و وضوح نبوده

ولی اصلا قضیه چی یه 

                         

هیچی

فقط قراره مریخ خوشگلمون با اون رنگ قرمزش اون قدر به زمین نزدیک شه و زاویش با ماه جوری بشه که انگار یه ماه دیگست و البته به همون روشنی

پس زیاد سخت نگیرین ولی سعی کنین حتما ازش لذت ببرین چون واقعا قشنگه

و این که خیلی کم همچین فرصتی پیش می یاد یا شاید اصلا دیگه گیرتون نیاد 


پ ن 1 : چه قدر بعضی ها دهن بینن ، تا یه نفر یه چی می گه فوری قبول می کنن ( چه قدر بدم میاد از این آدما )

پ ن 2 : با همه این حرفا م که حتما امشب رو پشته بومم تا بتونم ببینمش

پ ن 3 : من که می گم مریخ قشنگ تره  ...

پ ن 4 : تا اطلاعات نجومی دیگه بدرود


+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 0:57  توسط شيطونك و فرشته   | 

سیاست نه ...!

کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند. پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمي‌دانست که چه چيزى از زندگى مي‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت. 

يک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد. 

به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد: 

يک کتاب مقدس، 
يک سکه طلا 
و يک بطرى مشروب .



کشيش پيش خود گفت : 

« من پشت در پنهان مي‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد. آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر مي‌دارد. اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست. اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست. امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوري خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.» 


مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت مي‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد. کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که مي‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد. با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن‌ها را از نظر گذراند.

کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد. سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . . . 

کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت: 

« خداى من! چه فاجعه بزرگي ! پسرم سياستمدار خواهد شد ! »


پ ن 1 : گور بابای سیاست مخصوصا کثافت کاریای توش

پ ن 2 : بیچاره کشیشه هر کدوم اونا رو ترجیه می داد جز این یکی

پن 3 : این جاست که می گن از هر جی بدت بیاد سرت می یاد

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 0:40  توسط شيطونك و فرشته   | 

روز پزشک مبارک

سلام سلام                                                                              ف

زیاد حرف نمی زنم

فقط اومدم روز پزشک رو به همه دکترا تبریک بگم

شیطونک خان نیمچه دکتر روز شما هم مبارک

امیدوارم به زودی طی ۶ - ۷ سال آینده یه دکتر درست و حسابی ازت در بیاد

 

اینم یه حرف خوشگل

دستهایی که شفا می دهند مقدس تر از لبهایی هستند که دعا می خوانند

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 1:30  توسط شيطونك و فرشته   | 

تقدیر یا تغییر

تقدیر ، تقویم انسانهای عادیست و تغییر، تدبیر انسانهای عالیست                                   ف


پ ن 1 : تفسیرش با خودتون

پ ن 2 : کاش بتونیم تو این ماه اون قدر تغییرای خوب تو خودمون ایجاد کنیم که جز اون انسان های عالی باشیم

پ ن 3 : مهم تر از اون این که بتونیم این تغییر رو نگه داریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 22:14  توسط شيطونك و فرشته   | 

یه ماه رمضون دیگه

سلام                                                                                ف

اوو و

ببین تورو خدا ماه رمضون شده من هنوز پست نذاشتم

نه به اوایل تابستون نه به این چند وقت اخیر

همش این ور

همش اون ور

مردم از بس پیشه اینو اون رفتم

ولی جاتون خالی کلی خوش گذشت

تازه برگشتم تهران ولی یه پیشنهاد

اونایی که مسافرت می خوان برن شمال بزارن از وسطای شهریور برن که الان هوا به شدت شرجی یه

همش عرق می ریزه آدم

بگذریم

این چند وقت وبلاگمون یه کم سوتو کور شده

من اومدم دیگه تند تند پست می زارم براتون

اما اول بگم که نماز روزه های همتون قبول باشه

امیدوارم که بتونیم تو این ماه خودمون رو درست و حسابی جوری درست کنیم که لایق ادم بودن باشیم

راستش برای اولین پست ماه رمضون یه پست می خوام بزارم که قشنگ اومد به نظرم

دیروز یکی از دوستام ( شیوا جونم ) بهم یه اس ام اس داد که خیلی خوشم اومد تو پست بالا می زارمش

فعلا همین دیگه

به همتون سر می زنم حتما


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 22:12  توسط شيطونك و فرشته   | 

چنگیز و شاهین

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.
آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.
چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد.
اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.
این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.

ولی دیگرجریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:


« یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست. »


و بر بال دیگرش نوشتند:

« هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است. »


پ ن 1 : داستانش خیلی آموزندست ( به نظر من که بود )

پ ن 2 : چنگیز با این که خیلی ضررها به ایران زد و بابت این بدم میاد ازش ولی شخصیت با اقتداری بود و کارش رو بلد بود

خیلی شخصیتش رو دوست دارم . از اون دسته ادم هاست که می شه روشون حساب کرد . فقط حیف که مرده باید رو اون دنیاش حساب باز کنم

پ ن 3 : دوست خوب آینه کارای ماست . فکر کنم زیادی این دو تا جمله به هم می یان .

پ ن 4 : شاید بعضی وقتا بعضی کارم اولش خوب به نظر نیاد ولی سعی می کن مهمیشه به نفع دوستام کار کنم ،  پس یه کم صبر کن نتیجشو می بینی حتما ...  !


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 21:54  توسط شيطونك و فرشته   | 

بالا خره اومد ....

سیلام علیکم

بالاخره ماه رمضونی که منتظرش بودم اومد

حس خیلی خوبی بهم می ده این که باید خوب باشم تو این یه ماه

حالا خیلی ام نه ولی خودم بهتر بودنش رو حس می کنم

از همه جنبه هاش

چون خودمو موظف می کنم خیلی کارا رو نکنم ، و خیلی های دیگه رو انجام بدم

فعلا کار داریم با این ماه

بعدا پستای دیگه ای در موردش می زارم

فعلا فقط یه تبریک برای اونایی که به مهمونی این ماه دعوت شدن


پ ن 1 : خب با شروع شدن ماه رمضون این طرح ضیافتم شروع شد

پ ن 2 : یه سری کلاس گذاشتن برای خنده و تیکه پرونی به یه سری استاده .... ((:

پ ن 3 : اصلا دلم نمی خواد برگردم دانشگاه خودمون .... همین جوری خوش می گذره حسابی

پ ن 4 : آدمای جدید چیزای بیشتری به آدم یاد می دن ... اونم بدون چشم داشت

پ ن 5 : بازم هست ولی بعدا می گم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 23:40  توسط شيطونك و فرشته   | 

اینم یه مدله ....

پارسال تو تعطیلات

از هیشکی خبر نداشتی جز یکی

اما امسال

از همه خبر داری جز همون یکی

اینم یه مدله شه


پ ن 1 : اصولا زمان باعث این جور تغییرات می شه

پ ن 2 : زمان باعث می شه یاد بگیری به خیلی چیزا لبخند بزنی و ازشون رد بشی .... !

پ ن 3 : شاید به ظاهر نیستی اما از ما چیزی پنهون نمی مونه

پ ن 4 : همشو که یه جا نمی گن .... ( : <

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 0:31  توسط شيطونك و فرشته   |